تبليغاتX
آشنا

به مناسبت روز زن نمايشنامه " و اين بار شايد" نوشته ي "حميد صانعي فرد" با بازي و به كارگرداني خانم " مهرانه به نهاد" و آقاي "عبدالله بهادري" در اداره ارشاد شهرستان لنگرود در دو پرده اجرا شد.

مي دانيم كه هنر به سمت ايجاز گرايش دارد.تئاتر نيز از قاعده مستثني نيست.ايجاز تئاتر از طريق نمادها ممكن است.نمادهايي كه در رفتار يا گفتار و صحنه آرايي جا داده مي شوند تا بتوانند نمايش را با اصل ايجاز يا ارتباطي موجز و هنرمندانه سازگاري دهند.ايجاز از طريق طرح نمادها در نمايش برجسته اند.زن در پرده ي اول پارچه اي "سفيد" بر تن دارد .مرد "سياه " پوشيده.زن چهره اي شفاف و نوراني دارد و مرد صورتي تاريك و صورتكي بر چهره.زن در هول و هراس پيچ و تابهاي زندگي ، منفعل و وحشت زده و گريزان.مرد مهاجم و ستيزه جو و بدكنش.

در پرده ي دوم محل استقرار اين دو تغيير مي كند.زن در ميان آشغال ها با جامه اي "سياه" و مرد ملبس به جامه اي "سفيد".زن از دغدغه هايش از "شكم گنده" مي گويد و مرد يا نيمه ي مردانه زن  هادي است و گشاينده تودرتوهاي ذهن زن كه در نهايت اين گشايش آزادي به دست مرد يا نيمه مردانه ي زن تحقق مي يابد.

از ديگر اين نماد ها مي توان به محور بسته اي اشاره كرد كه زن سوار بر دوچرخه بر متني بيهوده سير مي كند كه نمادي است از دايره تقدير تاريخي زن و سرنوشت محتوم وي .البته بهره گيري از چنين نمادي مسبوق به سابقه بوده است.( ن.ك.بايسيكل ران محسن مخملباف)        

 وجه نمادين ديگر نمايش  نخ يا ريسماني  است كه سر زن در پرده ي دوم به آن بسته شده كه نشان دهنده اسارت و يا عروسك خيمه شب بازي بودن وي است.چنانكه آزادي زن با بريدن آن محقق مي شود.مسئله شگفت انگيز و اعجاب آور آن است كه گشايش زن از ريسمان اسارت به مدد مرد يا نيمه ي مردانه زن ممكن مي گردد.صداي بع بع زن در پرده دوم نمايش از ديگر مظاهر نماديني است كه به چشم مي آيد.هر چند بهره گيري از اين نشانه به عنوان اطاعت محض زنان  بارها در متون نمايشي استفاده شده است.

مسئله اي كه در نمايش بر نگارنده معلوم نگرديد نجابتي كه در زن پرده اول  ميشد ديد و جلافتي كه در زن پرده ي دوم نمايش .آيا نويسنده بر آن است كه بين آن نجابت و اسارت پيوندي برقرار كند و بين اين جلافت و آزادي نسبتي؟ چنين تعبيري قابل نقد و بررسي است ، چرا كه مدنيت با سبكسري منافات دارد.

كلام پاياني

به نظر فمنيست ها كليد فهم عالم اجتماعي استثمار جنسيتي است.به نظر ماركسيست ها كليد فهم عالم اجتماعي استثمار طبقاتي است.به نظر پست مدرنيست ها ي پيرو "نيچه"  كليد فهم عالم طبيعت كه بناي عالم اجتماعي بر آن استوار است  ، "قدرت" است  كه در صورت بندي "گفتمان"ها  در اشكال و مقولاتي  چون " جنسيت" و "طبقه"  تبلور مي يابد.صرف نظر از درست يا نادرست بودن چنين تبييني از عالم طبيعت و عالم اجتماعي انسان به نظر نگارنده كليد فهم مناسبات اجتماعي در درك چگونگي پردازش و خلق مقولات در جهت استحمار و استثمار است كه ريشه در مفهوم و پديده عام قدرت دارد.زنان اگرچه در ابتداي امر  از طريق استحمار فرهنگي "گوسفند" مي شوند چنانكه متن نمايش فوق بر آن تأكيد دارد ، اما متن نمايش بخش ديگري از واقعيت را مغفول مي گذارد ؟ ترسي كه درپرده ي اول  نمايش بر فضا سايه افكنده  مختص زنان نيست.مردان نيز مي هراسند.فقط منابع و مظاهر ترسشان متفاوت است. مردان نيز در حوزه يا حوزه هايي ديگر براي ادامه بقا اجتناب ناپذيرگوسفندند .آيا نويسنده ی متن نمایش تا كنون صداي بع بع مردان را در آخور  بيگاري  در اصطبل  صاحبان سرمايه نشنيده است ؟

 

 
+ نوشته شده توسط بهمن ارجمند در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 و ساعت 19:41 |

اخیراً  آقای علی حسن زاده در روزنامه اعتماد  مصاحبه ای داشته اند با چند تن از شاعران روزگار ما- ابوالفضل پاشا، حافظ موسوی مهرداد فلاح ُ آفاق شوهانی و کوروش همه خانی- .نگارنده بر آن است نگاهی به مصاحبه های فوق داشته و آنها را مورد بررسی قرار دهد. 

 

نگاهی به مصاحبه ی آقای ابوالفضل پاشا :

 

بسیار واضح و مبرهن است که در یک مصاحبه ی کوتاه نمی توان به صورت جامع به مقوله ی پردامنه ی بحران مخاطب در شعر امروز پرداخت.آن هم در گفتگویی که محور بحث و پرسش ها گاهی گم می شوند و به  مقولاتی چندگانه پرداخته می شود . درارتباط با دلیل بحران مخاطب ، آقای پاشا به نکات قابل توجهی اشاره فرموده اند که در نهایت به  علت تعیین کننده ؛  یعنی ، کوتاهی متولیان عرصه فرهنگ ، وضعیت   اقتصادی و اجتماعی  می رسند . اما ایشان  به یک علت نپرداخته اند :  "نوع رویکرد نخبه گرایانه ی شاعران ".

به نظر این جانب  دلیل عدم اشاره به نقش خود شاعران آوانگارد در پیدایش وضع موجود  راجع است به  تعریفی متفاوت و متضادی که ایشان  در باره ی شعر ارائه می دهند. .در گفتگو یک بار اعلام شده است که "شعر پدیده ای نخبه گرایانه است." سپس اعلام شده است که " شعر با ذات انسان عجین است." وقتی مقوله ای  به ذات انسان نسبت داده می شود ، دیگر نمی تواند آنچنان نخبه گرایانه باشد.اما چه می شود که چنین تناقضی پدید می آید ؟  به این دلیل که مصاحبه شونده  می خواهد   از نخبه گرایی موجود در شعر دفاع کند ، چون خود را متعلق به  همان مجموعه ارزیابی می کند  و با همان مجموعه ی نخبه گرا  معرفی می نماید.در حالی که  یکی از علل بحران مخاطب ، نخبه گرایی موجود در شعر امروز است.درست است که فرموده اند که همه مقصریم اما این همه در مصاحبه مشخصاً شامل  شاعران  نخبه گرا نمی شود . علت آن نیز کاملاً مشهود است.

 آقای پاشا در ارتباط با وضعیت معیشتی به عنوان یکی از عوامل کاهش سرانه اشاره داشته اند که این جانب با نظر ایشان به عنوان یکی از علل  موافقم.اما  مستحضر هستند که در دهه پنجاه - که ایشان   از آن یاد کرده اند -  درحالیکه مخاطبان شعر   آنچنان دغدغه معاش نداشته اند   باز شعر شاعرانی  مورد توجه بوده  است که در نوع خود از نخبه گرایی  مبالغه آمیز بسیار فاصله داشته اند .نتیجه ای پرسشنامه ای که جناب آقای دکتر"شفیعی کدکنی" در کتاب "ادوار شعر فارسی" منعکس نموده  ، بهترین سند در این رابطه است.

به نظر نگارنده  ما در مواجهه با امر بحران مخاطب می توانیم چند نوع واکنش نشان دهیم :  یا باید همچنان بر طبل نخبه گرایی در شعر بکوبیم که در واقع به علتی از علل بحران مخاطب افزوده ایم یا اعلام نماییم که اصلاً برای ما مخاطب مهم نیست  که به نظر اگر چنین می اندیشیدیم اصلاً  چنین گفتگویی صورت نمی گرفت یا  اندکی از این تعریف  که " شعر پدیده ای است نخبه گرا" فاصله گیریم.

 نگاهی به مصاحبه ی آقای حافظ موسوی

 در گفتگویی که آقای موسوی داشته اند ، اشاره به چند نکته حائز اهمیت است :

با تمام احترامی که برای جناب آقای موسوی قائلیم متأسفانه ایشان نیز مانند آقای پاشا دچار تناقض گویی در تعریف دادن از مفهوم و موجودیت شعر هستند و بعد که می خواهند به تبیین دیدگاه های خود بپردازند باز دچار تناقض گویی مضاعف می گردند.به عنوان نمونه ایشان در بخشی از مصاحبه اعلام می دارند که شعر پدیده ای نخبه گرایانه است ، در همان حال در بخشی دیگر از مصاحبه اعلام می فرمایند :"شعر بخش جدایی ناپذیر ی از فرهنگ ایران و مردم ایران است" و بعد نیز به گزاره ای کلی دیگری را ارائه می دهند : "در فرهنگ ما هیچ کس چشم دیدن دیگری را ندارد". خواننده با قرائت گزاره های فوق شگفت زده می شود که بالاخره شعر پدیده ای نخبه گرا است یا مربوط به مردم عامی نیز می شود؟ اگر شعر پدیده ای نخبه گرا است ، چگونه  شعر ،  بخش جدایی ناپذیری از فرهنگ ایران و مردم ایران بوده است؟  یا این که مردم ایران همه نخبه بوده اند  که این چنین در طول تاریخ به شعر توجه نشان داده اند؟! یا این که نسبتی بین استقبال از شعر و "چشم دیدن دیگری را نداشتن"  وجود دارد؟ اما به یکباره در گزاره ای دیگر در مصاحبه می خوانیم که اصلاً دچار بحران مخاطب نیستیم چرا که  مردم ایران  اساساً کتابخوان نیستند.

 نگارنده  در پاسخی که بر مصاحبه ی آقای پاشا نوشته است ، دلیل این امر را عنوان نموده  که چرا از یک طرف شاعران عزیز مان هم شعررا پدیده ای نخبه گرا می دانند و هم انتظار دارند بحران مخاطب نداشته باشند یا اصلا  مثل جناب آقای موسوی ابتدا آن را  بپذیرند ، سپس آن را انکار کنند.

در ادامه مصاحبه از علل عدم جهانی شدن ادبیات معاصر سخن به میان می آید، یعنی جستجوی بحران جهانی مخاطب برای ادبیات معاصر.بر نگارنده معلوم نیست وقتی هنوز از جانب مصاحبه شونده به صورت قطعی تأیید نشده است که شعر روزگار ما بحران جدی مخاطب دارد و علل آن بررسی و دسته بندی نشده ، چگونه می توان به علل ناشناخته بودن ادبیات معاصر در جهان پرداخت.جناب آقای موسوی خود به صورت ضمنی اعلام می دارند که ادبیات کلاسیک ما تا حدودی جهانی است ، چطور نگاهشان بر این امر جلب نمی شود که  تا حدودی برد جهانی شعر کلاسیک مربوط می گردد  به پرهیز ازاین تعریف که " شعر پدیده ای است نخبه گرا" ؟ آیا پرهیز شاعران کلاسیک ما  از این تعریف موجب نشده است که  این چنین شعر کلاسیک در نسبت با شعر های اخیر  هم  مخاطب درون مرزی  داشته  و هم عرصه های فرامرزی را درنوردد.

این که عنوان نمی شود  یکی از دلایل بحران مخاطب همین نخبه گرایی در شعر است ، به این دلیل مربوط می گردد که مصاحبه شوندگان بزرگوار  خود از نخبه گرایانی هستند که تا حدودی و به سهم خود درایجاد وضعیت جدید  نقش  داشته اند . نگارنده معتقد است که باید تاحدودی از موضع فراکنی بدرآییم و تاحدودی سهمی از بحران مخاطب را به شاعران نخبه گرا و ًآوانگارد اختصاص دهیم.

آقای موسوی اعلام می دارند که ما در خلق فکر جدید نقش نداشته ایم بنابراین نمی توانسته شعر ما جهانی شود.ذکر این نکته ضرورت دارد که خلق فکر جدید در بدو امر به شرایط و ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه برمی گردد و اصلاً نمی توان آغازین رویارویی های جدی ما را با دنیای غرب که در زمان قاجار اتفاق افتاده با عصر صنعتی قرن نوزده اروپا سنجید.چنان ساختار عقب مانده ای براساس کدام پتانسیل می توانست ، انسان های بزرگ بپرورد تا در ایجاد فکر جدید نقش داشته باشند .البته این دلیلی ابژه محورانه است.می توان دلیل سوژه محورانه ای را نیز ذکر کرد و آن را به  فقدان شجاعت نسبت داد که آن نیز به ساختارهای اجتماعی – سیاسی جامعه مربوط می گردد .فکر کردن واندیشه ی نو صورت بندی نمودن و درانداختن آن به  شجاعت نیاز دارد ، چنانکه  انتقاد از خود نیز به شجاعت و به صداقت نیاز دارد.شاید به همین دلیل است که کانت در عبارت مشهور خود به مخاطبان عام می گوید : "جرئت دانستن داشته باش".از طریق انتقاد از خویشتن است که فکر شکوفا می شود . بیاییم از خودمان شروع کنیم از همین حوزه ی شعر.

نگاهی به مصاحبه ی آقای مهرداد فلاح

*نگارنده پیش از این مطلع نبود که آقای فلاح نیز از شمار مصاحبه شوندگان در خصوص بحران مخاطب بوده است. اما  پاسخ های جناب آقای فلاح قریب به پاسخ های آقایان موسوی و پاشا به نظر آمد. جز آنکه  آقای فلاح  تعریفی غریبی را از مخاطب ارائه می دهد و لفظ خواننده را به جای آن برمی گزیند.ایشان ابتدا  در رویکردی هوشمندانه و ساختارشکنانه  خود پرسش را  به چالش می گیرد  تا  ذهنیت خوانندگان مصاحبه  برای ادامه موضوع عمق یابد  .این نوع پاسخ گفتن در نوع خود خلاقانه است.به عنوان نمونه ایشان در پاسخ به علت بحران مخاطب می فرمایند : «بحران مخاطب» در زمينه شعر وجود ندارد؛ تا زماني که شعر توليد مي شود و نوشته مي شود. ما نمي توانيم از «بحران مخاطب» سخن بگوييم زيرا همراه با توليد شعر، مخاطب هم توليد مي شود. زماني که من شعر مي نويسم اگر در درون خودم يک مخاطب فرضي نداشته باشم که سخن مرا درک کند و نسبت به من واکنش مناسب نشان بدهد، نمي توانم اثري توليد بکنم. اگر در کار هنري طرف گفت وگو وجود نداشته باشد اثر هنري شکل نمي گيرد؛ من در اثر تجربه يي که در طول سال ها در زمينه آفرينش شعر به دست آورده ام به اين نتيجه رسيده ام که جايگاه مخاطب با جايگاه خواننده متفاوت است. اين چيزي که اکنون و طي اين سال ها به عنوان «بحران مخاطب» در فضاي ژورناليست ادبي ما رواج يافته است به اشتباه نامگذاري شده است. ما بايد بگوييم آيا شعر امروز دچار بحران خواننده است يا نه؟ اما نکته ای که این جا مورد غفلت قرار می گیرد و درویرایش متن  نیز بدان توجه نمی شود عدم وفاداری ایشان است از تفکیکی که خود ارائه می دهند. چنانکه تا پایان گفتگو بر نوع تفکیک خلاقانه شان وفادار نمی مانند.ایشان در جایی می فرمایند :

کار من و شعر من بيش از اينکه معطوف به گذشته باشد مربوط به آينده است و بيشتر از سوي نسل جوان تر استقبال مي شود تا آدم هاي سن و سال دار تر و اکنون هم اين را تو بهتر مي داني که بخشي از مباحث ادبي و قلمرو نقد و نظر در زمينه شعر منتقل شده است به فضاي مجازي (اينترنت) و در وبلاگ هاي ادبي، سايت هاي ادبي، بيشترين فعاليت را منتقدان در مورد شعر انجام مي دهند.

- و البته با بيشترين مخاطب ها.

- و بيشترين مخاطب ها را. همان طور که در جاي ديگر هم صحبت شد اينترنت محسنات مهمي دارد که از جمله بهترين ويژگي اش اين است که آنجا مميزي حداقل به آن شدتي که در فضاي کاغذي رسمي اينجا وجود دارد آنجا وجود ندارد و مافيا .  

 

چنانکه ملاحظه می شود وقتی ایشان به تشریح فعالیت خود در فضای مجازی می پردازند ،آقای حسن زاده خودآگاه یا ناخودآگاه باز از اصطلاح "مخاطب " استفاده می کند و بلافاصله آقای فلاح  از همان اصطلاح "مخاطب" بهره می برند و متأسفانه آن تلاش تئوریک در جهت تفکیک دو مفهوم "مخاطب" و "خواننده" به سرانجام نمی رسد و باز به نقطه ی آغازین بحران با همان اصطلاح "مخاطب" می رسیم. آقای فلاح  با دوستان دیگر  در ارائه دلیل بحران مخاطب( مخاطب)  اشتراک نظر دارند  و در این میان هیچ سهمی برای شاعران آوانگارد در کاهش مخاطب  قائل نیستنند  که نگارنده  عقیده خود را در این باره در پاسخ به آقایان پاشا و موسوی ارائه داده است. 

  نگاهی به مصاحبه خانم آفاق شوهانی

نگارنده بر آن است درباره ی گفتگوی آقای حسن زاده با خانم آفاق شوهانی مطالبی را طرح نماید:

1- خانم شوهانی دلیل نامفهوم نویسی و تعقید گویی نسل خود را در شعر به بحران های جهانی ، جنگ ، سلطه و ...نسبت می دهند و عنوان می دارند که :

«به واقع شاعر امروز نمي خواهد به بحران مخاطب دامن بزند بلکه چرخش صد و هشتاد درجه يي دنياي امروز از دنياي ديروز و فاصله گرفتن افکار و عقايد انسان امروزي از نسل هاي پيشين، خالق اين بحران است ...وقتي همنوعان من در عراق مثله مي شوند، وقتي امريکا بي هيچ توجيه عاقلانه يي افغانستان را بمباران مي کند يا جهان را اسب چموش خودش مي داند و مي خواهد آن را رام کند، من چگونه مي توانم به معيارهاي قديم بينديشم؟»

 

  ایشان به گونه ای از چرخش صد و هشتاد درجه ای روزگار خود سخن می گوید انگار در روزگار شاعرانی چون "اخوان" یا "رویایی"  جهان از هرگونه ستیزه و خشونت و بحران بری بوده است ، درحالیه ایشان اگر کمی به تاریخی تحولات جهانی و داخلی دهه هایی که شاعران فوق در آن می زیسته اند ، نظری بیفکنند آشوب و حرمان و سیاهی  کمتر از امروز نبوده است.( جنگ جهانی دوم ، هراس از جنگ جهانی سوم و احتمال جنگ هسته ای دو ابرقدرت آن روز ، جنگ کره ، جنگ ویتنام ، به همان نسبت می توان بحرانها داخلی آن روز شاعران را ردیف کرد). به نظر نگارنده این دلیل مصاحبه شونده در جهت تبیین مغلق نویسی و پیچیده گویی نمی تواند دلیل موجهی باشد.

2- ایشان می فرمایند :

«اکنون بايد از يک تجربه جالب و مهم براي شما بگويم؛ دوستاني که به تازگي فضاهاي شاعرانه را تجربه مي کنند، هنگام مواجهه با چنان سطري مي پرسند اين ديگر چه بود؟ آخر اين سطر چه معنايي دارد؟ بله آنها سرانجام به اين نتيجه مي رسند که چنان سطري فقط و فقط بازي زباني است، در حالي که در آن سطر شخصيت شاعر دچار اختلال رواني شده است. بله، من در چنان سطري با خرد ويرانگر مواجه شده ام که البته نتوانسته ام، يا بهتر بگويم نخواسته ام سرکوبش کنم. پس اجازه داده ام او هم حرفش را بزند و هرگز در کليت شعر هم حذفش نمي کنم چرا که به شدت از خودسانسوري بيزارم و صدالبته بر اين موضوع احاطه دارم که آن بازي زباني واکنش طبيعي من به فشارهاي ناخوشايند پيرامون است.»

خانم شوهانی اعلام می دارد که  بخش هایی از شعر شاعر ممکن است  انعکاسی از اختلال روانی شاعر باشد که این اختلال از طریق اختلال زبانی  ، خود را نشان می دهد .این اختلال و چندگانگی وجود گاهی به صورت مصراعی بی ربط خود به خود می تراود.ایشان  در همان حال شعر را نیز از مقوله نخبه گرا معرفی می نمایند.چگونه می تواند شعر نخبه گرا باشد و شاعر خود نخبه نباشد.یکی از مؤلفه های هنرمند نخبه و نخبگی بکارگرفتن خرد سازنده در وجه هنرمندانه اش است.نخبگی در ظهور خرد سازنده تعین می یابد ، نه در ظهور اختلالات. و اصلاً چه اصراری است که شعر را از خودآگاهی  پرهیز دهیم. اگر چنین تلاشی به صورت مطلق صورت گیرد وجه نخبگی شعر و شاعر چگونه نمود می یابد؟ برای پیدایش هنر ی مانا  شعر را باید از مقوله آفرینش دید.چنانکه آفرینش نمی تواند برکنار از خرد سازنده باشد .

1-    ایشان در ادامه فرموده اند:

«منتقد بايد بحران ها، بيماري ها، اختلال ها، جنگ ها، فشارها و مشکلات بنيادين جامعه امروز را بشناسد و براي قضاوت بايد از ابزارها و معيارهاي به روز استفاده کند. بايد از موسيقي شعر امروز که دچار تغيير و دگرگوني و حتي گاهي دچار اختلال شده است، لذت ببرد و بعد اين موسيقي جديد را به مردم نشان دهد و علت زيبايي آن را بازگو کند، همچنين وضعيت روحي شاعران را بشکافد، اضطراب روحي و اختلال زباني آنها را شناسايي کند و ضمن احاطه بر حوادث روز، شعر امروز را براي مخاطبان و خوانندگان توضيح بدهد.»

 

 وقتی شاعر خود اعلام می دارد که  در هنگام سرودن دارای چندین من است  و همه من های شناخته شده و ناشناخته برکنار از خرد سازنده به ظهور می رسد ، منتقد جز آنکه خود به پریشان گویی دچار شود و نقدش نیز بحران دیگری بیافریند  در جلب مخاطب چه می تواند بکند؟.به نظر  نگارنده از عوامل بحران  مخاطب - چنان که پیش از این نیز تأکید شده است- وجود  شاعرانی است که  مصر اند  در پی اثبات چندگانگی های زبانی  و شخصیتی وجود خود ، عملاً شعر را به تست "رورشاخ" تنزّل  دهند و به  خواننده- منتقد نیز توصیه کنند  که روانشناس باشند.  

 به نظر این جانب  شعرهایی با پیچیدگی های کلامی و نحوی و زبانی  ناشی از تلقی نادرست شاعران از متون منتقدانی است که در جهت نوشتن نقد روانشناسی عمل کرده اند و به صورت تصنعی توجه شاعران را به نشانه های اختلال انگیز برانگیخته اند.بدین ترتیب خود اختلال را برای عده ای  مد کرده اند. در حالیکه اختلال های درون متنی از طریق نشانه ها ی پنهان دریافته می شود . مثلاً شاعری که همیشه در شعرش از مفهوم خاص "زنده بگوری " می گوید ، می توان تا حدودی نسبت برقرار کرد بین این واژه  با تجربه ی تاریکی از وی در طول زندگی اش .  این اختلال را حتی بدون آنکه شاعر  فریاد زند که من دچار اختلالم ، از طریق تدقیق در بسامد یک واژه و نوع نشستن واژه ی در پیکره ی کلیت شعر نیز می توان فهمید نه با افشای زبانی آن و برهم زدن نحو و مختل گویی. اختلال باید کشف گردد نه این که شاعر یا نویسنده سعی داشته باشد ، در هنگام آفریدن نیروهای آفرینشگر را منحل نماید وخود از هیأت انسان سازنده خارج گردد و بعد مدعی متفاوت بودن باشد و آنگاه مرز پریشان گویی و سرودن شعر را آشفته سازد.

  سبک داشتن  و متفاوت بودن از خلال سالها سرودن و تجربه درونی تأمل و تجربه برونی (ورزیدن کلمات از خلال تخیل) به دست می آید و اختلال شاعر از طریق  بُعد پنهان شاعر از طریق بسامد یک واژه یا یک نشانه در کلیت آثارش جلوه گر می شود  که آن هم ناخودآگاهانه به ظهور رسیده است و این  هم اصلاً تعمدی نیست و نیاز به واگویه ندارد. با طرح دغدغه های سالیان  از طریق بکارگیری برخی واژه ها و ارائه نوع خاصی از ایماژ ،  خواننده حرفه ای به کشف درونیات چندگانه ی شاعر یا نویسنده پی خواهد برد و زبان و نگاه شاعری را از شاعری دیگر تمییز می دهد.

4- خانم شوهانی در ادامه می فرمایند :

«شاعر موجب بحران شده است؟ ابداً اين طور نيست، چون شاعر در فضاي تکنولوژي و مدرنيسم زندگي مي کند، پس ديگر نمي تواند از مولفه هاي قرون و اعصار گذشته بهره ببرد. طبيعي است که فحواي کلامش مدرن باشد، او از دنياي مدرن سخن مي گويد و از آنجا که هميشه يک گام به جلو داشته، پس به همين دستاوردها هم قانع نمي شود، موشکافانه مي رود تا نقبي به آينده بزند و مولفه ها و پروسه هاي نو را کشف کند. مسلم بدانيد که شاعر مدرن نمي تواند خودش را سانسور کند، او پيگير ادبيات جهان است، شعر شاعران جهان را مي خواند و با آنها مکالمه مي کند. بي هيچ ترديدي مبناي شناخت شاعر امروز، مشاهده صرف يا گرايش به ذهنيت گرايي نيست. او شخص آگاهي ا ست که خواهان ارتباط و بحث و گفت وگوست، مولفه هايش جنجال برانگيز و قرائت هايش از زندگي و هستي، بديع و تحليلگرا است. او از طريق اينترنت، جلوه هاي پست مدرنيسم را شناخته، امکانات آن را درک کرده و خواهي نخواهي روند قرائت اش تغيير کرده است. به واقع بر گردن او گناهي نيست که مخاطبان عام و حتي تعدادي از مخاطبان خاص دستاوردهاي پست مدرنيستي او را درک نکرده اند و آحاد جامعه اش با پروسه هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي پست مدرنيسم آشنا نشده اند.»

چنانکه ملاحظه می شود در بکارگیری واژه های مدرن و پست مدرن چندان دقت نشده است و به نوعی آنان چنان در مجاورت و قرین یکدیگر معرفی می شوند که انگار مترادف هم اند.در حالیکه برخورد مدرن با برخورد پست مدرن در مواجهه  با شعر یا هر موضوعی  متفاوت است.در برخورد مدرن ،  باور به خرد و سوژگی انسان و شناسنده بودن وی و باور به خرد سازنده همه چیز را به پیش می برد و بنیان برافکنی  نیز معطوف به ایجاد بنیانی با پایه های روشن و مشخص است. در رویکرد مدرنیستی ،  شعر معطوف به ساختن و شفافیت و ساختار است.در حالیکه  پست مدرنیسم قائل به عاملیت سوژه نیست و و خرد انسان در برابر ساختار های زبانی و پیشینی وجود ، بیکاره و غیر عامل و غیر مؤثر معرفی می گردد . بدین ترتیب در این رویکرد  همه چیز در پرتو مرگ انسان (شاعر شناسا) در غباری از ابهام و خلأ و فروپاشی پیش می رود.

نگارنده معتقد است عبور از بحران موجود در شعر امروز وقتی ممکن است که به باورهای سه وجهی مدرنیسم ( سوژگی انسان + طبیعت – ابژه + پیشرفت) معتقد باشیم.به نظرم کسانی چون "شیمبوریسکا" چنان که از شعر فاکت داده شده ی مصاحبه شونده  معلوم است به خرد انسانی باور دارند. بدین سبب  گزاره ها این چنین  در شعرشان وضوح دارد و از امری معین سخن می گویند.حال بحثی که  پیش می آید این است که  که خواننده ی ایرانی با شعر حتی ترجمه شده ی خانم شیمبوریسکا بهتر  ارتباط برقرار می کند یا با شعر شاعران پست مدرن ما. غلبه ی نگاه پست مدرن در شعر شاعران امروز ما عملاً نا آگاهانه دستاوردش حذف  ذهن شناسانده ، اختلالات زبانی و تظاهر اختلالات  شخصیتی آنان بوده است که بر "بود" این اختلالت وقتی به صورت مبتذلی نمود می یابد و تبدیل به سبک می شود  باید شک کرد.براهنی در روزگاری گفته بود که" هنرمند واقعی نماینده ی جنون است."ایشان نمی دانست که ممکن است خود  جنون  تبدیل به سبک گردد و نتوان از آن هیچ نشانه ای جز در سطح ماندن و از خود بیگانه شدن  برداشتی دیگر ارائه داد.

4- ایشان  درجایی دیگر می فرمایند :

«آخر مگر عقل سليم باور مي کند که افغاني ها نقشي در يازده سپتامبر داشته باشند؟ امريکا خودش يازده سپتامبر را خلق مي کند و بعد ادعا مي کند مسبب آن بلبشو افغاني ها هستند»

 

با کمال احترامی که به مصاحبه شونده قائلیم   باید گفت : این که آمریکا افغانی ها را عامل 11 سپتامبر می داند یانه  ربطش با بحران مخاطب در چیست؟  به نظرم طرح این مطالب در گفتگویی که موضوع آن بحران مخاطب است و اصرار برنشان دادن خط مشی سیاسی خود  و تعیین جبهه ی سیاسی  برای اولیای اموری که بسیاری از امکانات در اختیار دارند  برملا کننده ی اختلال عمیق تری است  که باید پیش از این که از آن تحلیل  روانشناسانه  ارائه داد  باید  به وسیله منتقدین مورد بررسی  جامعه شناسانه  قرار گیرد.

 

 

 نگاهی به  مصاحبه ی آقای کوروش همه خانی

 در گفتگویی که با آقای همه خانی انجام گرفته ، سخنان  ایشان انگار مکمل علل بحران مخاطب است.ایشان  به علت مفقوده و ناگفته ی عزیزان پیشین  اشاره کرده اند  و به نوعی کل مصاحبه ها را با ذکر دلیل مفقوده تکمیل نموده اند ؛ یعنی ، به نقش خود شاعران سوپر آوانگارد در پیدایش بحران مخاطب  تأکید داشته اند که متأسفانه بزرگوارانی چون پاشا و موسوی  بدان توجهی نشان نداده اند.نگارنده  برای همه شاعران فوق احترام قائل است و امیدوار است که همواره در طی مسیر برگزیده ، مؤفق و کامیاب باشند.

 

+ نوشته شده توسط بهمن ارجمند در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 4:11 |

اخیراً  نشر ایلیا  مجموعه داستان "کلاهمان را به احترام مرگ از سر بر داریم"اثر آقای "فرشاد کامیار" را  به زیور طبع آراسته است.نگارنده بر آن است نگاهی کوتاه به  کتاب  از حیث " محتوا ، شخصیت ، زمان ، مکان و زبان " داشته باشد و داستان ها را از مناظر فوق مورد بررسی قرار دهد.

مجموعه داستان "کلاهمان را به احترام مرگ از سر برداریم" در برگیرنده 5 داستان کوتاه است. موضوع محوری 4 داستان مستیقماً  به موضوع "مرگ" مربوط است.همین امر باعث می شود که خوانندگان با مجموعه ای روبرو گردند که از نظر مفهوم و موضوع از ساختار هماهنگی برخوردار است .این چنین  ذهن آنان با  موضوعات پراکنده مواجه نمی شود و  بر موضوعی واحد متمرکز می گردد.

روایت اغلب داستان ها از طریق اول شخص انجام می گیرد. نویسنده سعی دارد به روایت مدرنی از نوع بیان از طریق "زمان در زمان" کردن روایت ها و ایجاد گسست و وصل دست یابد تا با این نوع روایت ، ذهن  خواننده را نیز برکشد و با  داستان درگیر نماید . اما تک گویی  ویژگی اغلب داستانها است . این امر با توصیف جزئیات بیرونی ، اثر را از خصلت کاملاً ذهنی دور می سازد.توجه به این نکته ضروری است که شیوه روایت داستان با زندگی درونی شخصیت ها نسبت تام دارد.آنان درون گرا و فاقد پیوندهای اجتماعی هستند.بنابراین گفتگو آدمها از طریق شیوه روایت دانای کل در جهت پیشبرد داستان ها در این مجموعه نمی تواند  وجهی داشته باشد.

درون گرایی و فقدان پیوندهای اجتماعی شخصیت های داستان محرکی می شود بر رویکرد نیست انگارانه شان. به همین دلیل در برخی از داستان ها مشاهده می شود که شخصیت داستان ها در رویکردی نیست انگارانه ستایشگر مرگ اند نه ملامتگر آن. این امر می تواند ریشه در فردگرایی ، تنهایی و زندگی درونی شخصیت های داستان داشته باشد.از همین منظر است که این نوع از فردگرایی ویرانگر و درخود فرورونده می گردد ، چنانکه  هیچ نوع کورسویی را  از امید  دربرابر دیدگان خود  گسترده نمی بینند.دغدغه و تمرکز بر مفاهیم نوعی بشر امری نیکو و پسندیده است که نویسنده سعی دارد بر اساس آن داستانهایش را روایت کند.اما فقدان کورسویی از امید به زیستن و نبود مراکز ثقل حیات (شادی و آزادی) به شخصیتهای داستان وجهی ویرانگر و فرورونده می دهد.اگر "کوندرا" معتقد است : « مرگ نه از دست دادن آینده که از یاد بردن گذشته است » و این چنین از علت وجودی مرگ برهان می تراشد ، نویسنده ، ما را در برابر آن به خود وامی نهد.   

از حیث آفریدن موقعیت هایی که هر یک از شخصیت ها به نوعی با آن درگیرند ، موقعیت آفرینی نویسنده  خلاقانه و معنادار بوده است.هر یک از شخصیت ها به نوعی درگیر موقعیت های متناقض زندگی اند.این تناقض را شاید از دید نویسنده بتوان در بطن زندگی جستجو کرد.چنین نگرشی به داستان ابعاد فلسفی می دهد و بینش شخصیت های داستان  را با ابعاد ناتورالیستی اندیشه پیوند می زند.

انسانها راه گریز و گزیری ندارند.از پس چنین ترسیمی از موقعیت غمبار آدمی پوزخند و تسخر غمناکی است که شخصیت ها به زندگی و زندگان حواله می کنند.هر یک از شخصیت ها به نوعی دچار این تناقضات موجود در سرشت حیات اجتماعی و فردی هستند. به عنوان نمونه در داستان اول :  شاعر احساساتی ، "آهن فروش" نیز هست.آنکه متمایل به ضیق حیات هیچ موجودی نیست ، نمی داند جان ذی حیاتان بسیاری را گرفته است.در داستان دوم جلوه ی تناقضات زندگی از پس در کنار هم نشستن و همجواری مکانی عناصر متضاد روی می دهد.چنانکه شخصیت محوری داستان و خانواده ی وی از یک سو مجاور گورستان (مرگ) اند از سوی در کنار رودخانه (حیات) مقیم اند  و از سوی دیگر منبع حیات و  ارتزاقشان زباله های رو به انهدام و روبه تجزیه است.هر چند به دلیل رویکرد غالب داستان ها که نویسنده سعی دارد خواننده را به آن متوجه گرداند ، باز شاهد ظهور مرگ آفرینی عناصر حیات بخش زندگی نیز هستیم.رودخانه که بالذات حیات بخش است ،  موجب مرگ خویشان و عزیزان شخصیت محوری داستان (گلی مار) می گردد.در داستان سوم آنکه به اسب ها عشق می ورزد ، خود موجب مرگ آنان است.چنین موقعیت های متناقضی  که انسان ها با آن درگیرند در بقیه داستان ها نیز دیده می شود.

طرفه آنکه با چنین تعریفی از سرگیجه ی زندگی که بر اذهان شخصیت های داستان غلبه دارد ، آنان هیچگاه به سوی مرگی خودخواسته میل نمی کنند ، بلکه برای غلبه بر مرگ به "بازی" نیز متوسل می شوند.(ن.ک.داستان "کلاهمان را به احترام مرگ از سربرداریم").اما توسل به "بازی" برای مواجهه با مرگ و معنا دادن به زندگی چهره ی دیگری از تناقض مکوّن در بطن حیات را می نمایاند و این چنین نگاه مقهور شخصیت های داستان برجسته می گردد و همه چیز به کام مرگ فرو می رود.

ازحیث انعکاس "زمان و مکان" در داستانها ،  پرتوهایی از زندگی اجتماعی را شاهدیم تا در عین غلبه حیات ذهنی شخصیت ها ،  خواننده باجنبه هایی از  مناسبات بیرونی و اجتماعی جامعه ای مواجه شود  که شخصیت ها در آن می زیند .به عنوان نمونه برای خواننده حرفه ای واضح و مبرهن است که تلفیق  شاعر بودن و آهن فروش شدن  فقط در جوامع خاصی ممکن است که این هنر را دارند که چنین تجمعی از اضداد را در درون افراد موجب شوند!!.نویسنده هر چند این جنبه را در داستان هایش عمده نمی سازد اما  زیرکانه از طریق عزیمتی پنهانی به یاری خلق چنین تضادهایی ،  ما را با رویه ی زندگی اجتماعی ویژه رهنمون می سازد و کُد می دهد. یا هنگامی که در برخورد لفظی که بین راوی داستان با راننده  در می گیرد ، راننده ای که عامدانه در کشتن لاک پشت ها اصرار دارد ، در پاسخ به چرایی این عمل به راوی می گوید :« همان اصراری که همه دارند تا امثال مرا زیر پا له کنند" موجب کشتن لاک پشت ها از طرف وی می گردد. در این گزاره ها مرگ و خشونت نه امری نوعی که امری معرفی می گردد که با زمینه های اجتماعی و در زمانی افراد در پیوندند .هرچند راویان سعی در عمده کردن این عوامل ندارند اما با وجود این گزاره ها  خواننده اندکی از نگرش تلخ   نیست انگاری ذاتی حیات  فاصله می گیرد و به زمینه های اجتماعی این نوع تلخ اندیشی واقف می گردد.

 جزء در داستان دوم مجموعه ، بین  "زبان" و  شخصیت ها با توجه به پایگاه اجتماعی هر یک ازآنان ،  انطباق  وجود دارد. در داستان دوم  در عین این که راوی  چندین بار خود اعلام می کند سوادی ندارد ، گزاره هایی که از زبان وی می ترواد چندان با شخصیت وی همگن نیست.به عنوان نمونه طرح چنین گزاره هایی از زبان راوی بیسواد و تصاویر و بیانی چنین زیبا و تکان دهنده از طرف وی موجب آسیب زبان داستان مذکور می شود : "عاشق مرد نقاش شده بود ، آموزگار هنری که قلب گلی را به تسخیر خود درآورده بود.گلی با آن همه زیبایی و شیطنتی که توی همه وجودش می رقصید…" یا " گاهی اوقات حسرت آن باغ رویایی خیال انگیز را می خورم که بر شاخسارانش پرندگان آوازهای عاشقانه می خواندند…" یا " من و نافچی در این رقابت نخستین نفراتی بودیم که می رسیدیم سر سفره ی نعمتی احاطه شده از کثافت و تعفن که رفته رفته بدون آنکه بفهمیم به آن عادت کرده بودیم." و …..چنانکه ملاحظه می شود بین شخصیت و زبان انطباقی نیست.این زبان  ، زبان یک فرد کم سواد یا بیسواد نیست بلکه زبان یک روشنفکرتحصیل کرده است.

در پایان به دلیل آنکه موضوع محوری اغلب داستانها مرگ است نگارنده بی مناسبت نمی بیند که به عبارتی از   "یوسف ادریس" - نویسنده مصری- اشاره کند .وی معتقد است : " مرگ آنچنان که مردم می پندارند ترسناک نیست.من آن را از نزدیک شناخته ام.در مرگ وحشتی پنهان نیافتم.ترس حقیقی این است که عمری با ترس از مرگ زندگی کنیم و توان خود را در برابر زندگی حقیقی ببازیم."

    

 

            

+ نوشته شده توسط بهمن ارجمند در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 23:8 |